تبليغاتX
زیر پوست سمپاد(noisy)

زیر پوست سمپاد(noisy)

farzanegan-noisy

دختری..

دختری نشسته روی پله ها می اندیشد:

به ساختن ها و سوزاندن ها...

به جدار هایی که شکسته نشد..

به آرزو هایی که شاید در نطفه بمیرند..

به دو نقطه ای که هرکدام آغاز یک خط اند و خدا داند سمت انحنایش را..

به پایانی که تا پایانش پایان ها مانده است..

13:38

11/10

+ نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط noisy

4 کلوم حرف

خیلی وقت ها ترس از دادن چیزی یا کسی ادمو ترسو میکنه.راهی که میتونستی همیشه تنها بری بی هیچ چیز دیگه ای نمیتونی بری.چرا؟ همیشه میگن با هم رفتن ها بهتر از تنها رفتن هاست.اما من میگم نه.ادم باید تنها فکر کنه.تنها بیاد.تنها بره.حتی تنها دل ببنده .این تنهاییه که ادمو محکم میکنه.

تنها در جمع بودنو دوست دارم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط noisy

این روز ها عجیب حال و هوایی داره

تاسوعا عاشوراتون نیک

+ نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 10 بعد از ظهر توسط noisy

سلااام:)

سلام بچه ها ما رو نمیبینین خوشین؟! تازه یادم افتاده وبلاگی هم دارم!

هییی یادش بخیر.جوونی ها! بیایید دست به دست هم بدهید به من انگیزه بدهید!

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط noisy

تولدم:)

تولدم مبارک:)

امروز رفتم فیسمو چک کردم.از خوشحالی داشتم می مردم .

خوشحالم که هنوز این روز برای چند نفری مهمه که بهم تبریک بگن:)

خدا دلشونو شاد کنه..

+ نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط noisy

دنیای امروز من

این چند وقت دنیای قشنگی داشتم.خیلی قشنگ

اون چه که میخواستم تو دستم بود.

حالام هست.

الان برام خیلی سخته.خیلی.اما برام قشنگه.

دیشب ماهو نگاه میکردم.به این امید که اونم اون ور ماهو ببینه.اینجوری میتونم همه چیو تداعی کنم.

حتی اهنگ هایی که احتمال میدم گوش بده.برام زیباس.خیلی زیبا....

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط noisy

سلام و درود

هی میگن خدا بد نده!

حالا که داده!چندشب پیش جای شما نه خالی(!) با مامان(همون دوست ترم 6ام!) و یکی دیگه از بچه های ترم بالایی رفته بودیم شام.کلی بگو بخند و خوشمزه بازی در اوردیم ساعت 15 به 9 بود که یادمون اومد ای بابا! ما بخت برگشته ها باید ساعت 9 خوابگاه باشیم! اگر نه که امور دانشجویی-حراست- و مابقی ....!!

خلاصه. ... ما هم سریع اومدیم بیرون .نمیدونم چی شد جوی به اون بزرگی رو ندیدم!! و ....

کله پا شدیم! تازه داشتم میگفتم اخخخخ که سرمو اوردم بالا دیدم ای داد بیداد.بیچاره شدیم.دو تا از اقایون هم دانشگاهی بودن!! (من از همون بچگی بدشانس بودم!)خلاصه ما هر چی میگفتیم چیزی نیست و چپ چپ مامانو نگاه میکردیم که اینا برن.فایده نداشت که نداشت! (بنده خدا ها خیلی زحمت کشیدن)خلاصه که ز زدن امبولانس!! یهو تهه دلم قند اب شد! که اخ جون! امبولانس سواری!! مامان باهام موند.اونجا انقدر که گفتم چیزی نیست.گفتند برو.همین که اومدم پایین حس کردم نه! مثل اینکه چیزیم هست! رفتیم بیمارستان!  یه تجربه ی دیگم تجربه کردم! ویلچر سواری!! (باور کنید معیوب نشدم) فقط زیادی تحویلم گرفتن!! فقط باید بگم بیچاره شدم! جیبم خالی شد!الانم با پای لنگ  در خدمت شمام!تو بیمارستان یک خانم مسن دلش از گریه هام سوخت.باهام خیلی حرف زد که اروم شدم.اونجا واقعا دلم خانوادم رو خواست.بنده خدا خیلی دلش میخواست بهم کمک کنه.حتی شده بیاد خوابگاه. (اونجا واقعا یه ان این تو ذهنم اومد که دنیای سراسر مادر چقدر میتونه قشنگ باشه)

ولی خداییش میگم ,هیچ شبی تا اون شب انقدر طعم تنهایی و دوری از خانواده رو نچشیده بودم.

وای اینجور وقت ها همیشه.دوستی ها.دوست داشتن ها و هم دلی ها رو میشه..

دنیایتان سبز و بی تنهایی



 
+ نوشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط noisy

سلام!

سلام حال و احوال شما؟!

میدونم خیلی دلتنگم بودید بیام! باور کنید میدونم مدام ته دلتون میگفتید پس کو مطالب خنک و لوس نویزی! ولی من اومدم

سه شنبه راه افتادم بیام نی. چهارشنبه صبح اینجا بودم.فک کنم این دفعه که برگردم ۱ و ۲ روزی باید استراحت کنم! صبح پامیشم.صبحانه.چک نت.تمرین.بیرون(دشت و دمن...)!! نهار..عصر  .نت.تمرین.یا خونه ی اقوام یا با دوستان بیرون و خیابون!اقا همین جوری بکوب میره تا اخر شب.باز صبح...! تا جایی میتونم استفاده میکنم در کیف کردن!جاتون خالی دیروز و امروز خانواده ی ما دور هم جمع بود.مهم تر از همه اینکه من بودم!کله ی صبح (!) ساعت ۱۰(!) با جوون ها زدیم به رود.در نهایت تهدیدی بود که نصیب من میشد! :نویزی نوبت مام میشه .بزااااار! اقا مگه زوره!؟ من نمیخوام وقتی من هستم خواهرم با شوهرش عکس دونفری بگیره! اصلا چه معنی میده؟! وقتی من هستم!اقا دق دادیم ملتو!حالا یک سری از کارهایی دیگه ای که کردم رو برای حفظ ابرو نمیگم!

اما خوب در نهایت تصمیم جمع این شد که .هر چه سریع تر باید نویزی از سر باز شود!

میبینید چه ادم هایی پیدا میشن؟! میخوان برا اسایش بیشتر خودشون!! دستی دستی منو بدبخت کنن!

حالا از این ها بگذریم یه تصمیمی گرفتم.همین که برگشتم میخوام یه برنامه ی شهر گردی برای خودم بزارم.به منظور قوت روحیه!(نه اینکه خیلی هم ضعیفه!)  .چند تا دوست پایه هم باید پیدا می کنم.بزنیم به دل شهر!!

+ نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط noisy

سلام

سلام دوست داشتم شما هم این قسمت از کتاب شازده کوچولو رو بخونید.بخونید

روباه رو کرد به شازده کوچولو و گفت:اگه دلت میخولد منو اهلی کن

شازده کوچولو گفت: دلم که خیلی میخواد اما وقتش رو ندارم باید برمو از خیلی چیزا سر در بیارم...

روباه گفت : ادم فقط از چیز هایی که اهلی میکنه میتونه سر دربیاره

ادم های دیگه برای سر در اوردن از چیز ها وقت ندارن.همه چیزو همین طور حاضر و اماده از مغازه ها میخرند.اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کنه.ادم ها موندن بی دوست....

تو اگه دوست میخوای.خوب منو اهلی کن.شازده کوچولو گفت :خوب راهش چیه؟

روباه جواب داد:باید خیلی خیلی صبور باشی

اولش دورتر از من میون علف ها میشینی.من زیر چشمی نگات میکنم.تو هم لام تا کام چیزی نمیگی.

چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبونه..

عوضش میتونی هر روز یه خورده نزدیک تر بشی..

فردای اون روز روباه منتظر شازده کوچولو بود.بهش گفت چه خوبه که همیشه نمیای...اگه وقت بی وقت بیای .من به بودنت عادت میکنم.اون وقت معنی خوشبختی رو نمیفهمم.....

...

به این ترتیب روباه اهلی شد..وقتی زمان جدایی رسید.روباه گفت:اخ نمیتونم جلو اشکم رو بگیرم..

شازده کوچولو گفت تقصیر خودته .من که بد تو رو نمیخواستم..خودت خواستی اهلیت کنم.

روباه گفت همین طوره.

شازده کوچولو گفت اخه داره اشکت میریزه.

روباه گفت همین طوره.

-پس چه فایده ای برای تو داشته؟

-روباه گفت داشته...گفت برو یه بار دیگه گل ها رو ببین .برگشت با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه یه راضی بهت میگم.

شازده کوچولو یه بار دیگه به دیدن گل ها رفت.به گل ها گفت شما هیچی نیستید.نه کسی شما رو اهلی کرده و نه کسی شما رو.

گل ها حسابی از رو رفتن.شازده کوچولو گفت.خوشگلید اما خالی هستید.

....

برگشت پیشه روباه

گفت خدانگه دار...

روباه:اما راز...جز با چشم دل هیچ رو اونجوری که باید دید نمیشه دید.نهاد و گوهر رو چشم و سر نمیبینه..نهان گلت به قدر عمریه که پاش صرف کردی....

روباه گفت:ادم ها این حقیقتو فراموش کردن.اما تو نباید فراموش کنیتو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی.تو مسئول گلتی.

شازده کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد.من مسئول گلمم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط noisy

خداحافظ نی..

بچه ها باز هنگامه ی سفر فرا رسید!!!

گله نمیکنم.بیخیال..

خلاصه که مام داریم میریم.هر چند این روز های عید کمتر سر میزدید اما همچنان بهتون سر میزنم.برا تصمیمم و خودم دعا کنید.دیگه طاقت ندارم.میام خبر میدم چی شد.اما همین که پام برسه یونی دنبالشو میگیرم...دیگه حتی انگیزه هم ندارم  برا موندن تو اون دانشگاه.فقط از این میترسم که میگن برا تغییر رشته ۱/۸ واحد ها رو باید بگذرونی. خوب الان من موندم معماری و کامپیوتر چه ربطی به هم دارن؟!حالا بریم ببینیم چی میشه! اصلا ای کاش میشد بیام تو شهر خودم دانشجو شم!

محتاجه دعای شما ...

+ نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 10 قبل از ظهر توسط noisy

بی سلام

اومدم که فقط بنویسم:

جون تو جونت کنن کوری.کور

دیگه هیچی.

به خدا دیدم تمام جاده ها رو.برو اما

یک سکو هست

انتهای جاده

میرسی بهش.میری روش. و فریاد میزنی منننننننننننننننننن...

من  ...من

چه منه احمقانه ای.کوری کور

اصلا میونی چیه؟

اونقدر بدو که بی سکو فریاد بزنی. من

انقدر بخند که دیوانه وار فریاد بزنی.او

بدون دیدنه....

کور باش .دنیای الانم هیچی..

دنیای کودکیم رو که نمیتونی بگیری.ماله خودم میمونه...

دلم میخواد تو گهواره ی سال های نخستینم بخوابم

با یقین...

با ارامش...


لعنت به خیلی چیزها..!


ببخشید تلخ نوشتم

طنزم نمی اومد.... نمی اومد دیگه... ای بابا!

+ نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 8 بعد از ظهر توسط noisy

سفر..

یه وقتی یکی گفت:

مسافرت  بهتر از رانندگی کردنه.

من  با خودم گفتم چرا؟

-حالا به این ها رسیدم. برای رسیدن به هدف یه مسیر رو باید بریم.اما اگه تو یه راهی رو انتخاب کنی احتیاجی نیست دیگه به بقیه راه ها فکر کنی.

من فهمیدم این همیشه اتفاق می افته تو طول راه

لغزش ها...

سقوط ها...

دوستی ها...

و این ها خود مسیره.....نه مقصد

من فکر میکنم باید به چیزی که قراره باشی اعتماد کنی.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 فروردین1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط noisy

نوروز تان مبارک

لحظه های پیاپی

ثانیه های پیاپی

دقیقه های پیاپی

ساعت های پیاپی

روز های...

هفته ها...

ماه ها....

سال ها...

به این سن رسیدم.

هنوز که هنوزه خودم باورم نمیشه انقدر زود گذشته...

انقدر از عمرم که انقدر زود گذشت... بقیش هم  لابد زودتر از این میگذره...

هی میخوام بگم نویزی خیلی مفید بودی و ...

هر چی فکر میکنم میبینم کاری نکردم که به خودم نشون بدم من اینم! این!

اما خوب وقتی ویز ویزه یه حشره تو این عالم یه بازتابی داره.حتما وجود من هم  داره دیگه!

به هر حال سال نو تون مبارک.

ایشاالله که امسال همه مفید واقع شیم.و از این بودن خودمون خوشحال...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سابه ای ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم:

خارکن با پشته ی خارش به راه افتاد

عابری خاموش در راه غبار الود با خود گفت:

(( ـ هه! چه خاصیت که ادم سایه ی یک ابر باشد!))

کفتر چاهی شدم از برج ویران پر کشیدم:

برزگر پیراهنی بر چوب روی خرمنش اویخت

دشتبان .بیرون کلبه. سایبان چشم هایش کرد دستش

را و با خود گفت:

(( ـ هه! چه خاصیت که ادم کفتر تنهای برج کهنه یی باشد؟))

اهویی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم:

کودکان در دشت بانگی شادمان کردند.

گاری خردی گذشت.ارابه ران پیر با خود گفت:

((ـ هه! چه خاصیت که ادم اهوی بی جفت دشتی دور باشد؟)).......

کفتر چاهی شدم از برج پر کشیدم

سایه ی ابری شدم بر دشت ها دامن کشاندم

اهوی وحشی شدم از کوه تا صحرا دویدم

دلق درویشان به دوش افکندم و او را راد خواندم

یار خاموشان شدم بیغوله های راز گشتم.

هفت کفش اهنین پوشیدم  و تا قاف رفتم

مرغ قاف افسانه بود.افسانه خواندم بازگشتم....

شاملو

 

+ نوشته شده در جمعه 5 فروردین1390ساعت 2 بعد از ظهر توسط noisy

روزها ی اخر

به به عجب روزهاییه!

خداییش این روز های اخر سال خیلی روزهای دلچسبیه.خییییلی

پریشب جشن یکی از دوستام بود.همون هم خونه ایم.

ما سه شیطون خونه خراب کن.از اول تا اخر مجلس مشغول بودیم! اخرش هم که شد گفتین ااااا چه کم بود!کاش بیشتر بود! میگم این هایی که ۷ شبانه روز میزنن و میکوبن هم خوش میگذرونن هاا!

وقتی داشتیم می اومدیم بیرون من رو کردم به اقای داماد گفتم .ما یک صدای ضبط شده  ۳ نفری داریم

بولوتوثتونو تو روشن کنید ببینم! عروس خانومو میگی! رنگ به رنگ شد! آی ما خندیدم!

والله چیز خاصی توش نمیگیم! از برنامه های ایندمون صحبت کردیم!

این روز ها به معنای واقعی کوزت شدم! دلم خوش بود وقتی از دانشگاه میام خونه تکونی تموم شده!

صد بار سپرده بودم.کسی به اتاق من دسسسس نزنهه! کو گوشه شنوا! حالا یه خودکار میخوام کل اتاقو باید زیرو رو کنم!

تازهههه یکی از عرسک هامم نیییست!  زنبوووورم فکر کنم کارگره یه بچه ای چیزی داشته . عروسک بالای تختمو دو در کرده! دستم بهش نرسه... ...


راستی روز اول عید شاید نتونم بیام تبریک.(البته من دلم وا نمیسته از نت سر نزنم!)

پیشاپیش به همتون عید و تبریک میگم. سال خوبی داشته باشید.سالی پر ثمره و قشنگ..

+ نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 12 بعد از ظهر توسط noisy

گنگ بازی..

سلام

بچه ها ببخشید که چند وقت نبودم....ببخشید..

خیلی شعر ضعیفیه .بیشتر شبیه یک دل نوشته است.اما دوسش دارم.چون احساساتمو توش اوردم..


خنده هایی همه حاکی از این داستان های غم انگیز   " لبالب عشق"

خنده هایی که سراسر  گنگ بازی با لطافت هاست

خنده هایی که همه...

تحقیر خواهش هاست.همه تحقیر خواهش هاست...

همه تحقیر حسی است ....

که بوی ادمی دارد...

بوی بازی با لطافت ها....

خدای من...

کمی انصاف میخواهم..

کمی احساس..

کمی حس لطیف ادمیت را..

ادمی مرده....!

کجای نقشه ی عالم نوشتی.

که این عشق...

گنگ بازی با عواطف من

گنگ بازی با عواطف ماست ....؟!

 ((یک خواهشی دارم.من شعر هامو که اصلا هم حرفه ای نیستن اینجا میزارم.لطفا لطفا استفاده نشه ازشون.این یک خواهشه از نویسنده ی این وب))


میگم باز معلوم نیست چرا جی میل باز نمیشه!

باز یک برنامه ای شد و اینا لابد ترسیدن...اینجوری!

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط noisy

اینجا sampad-noisy است
زیر سقف سمپاد
دختری پر شر و شور هستم
وبی ساختم برای دله خودم
عاشق عکاسی هستم.
مینویسم تا شاید شما هم خوشتان بیاید.

درضمن
فارغ التحصیل سمپادم
گىتار میزنم
اهل موسیقی ام
کتاب خوندن جزو تفریح هام
دانشجوی معماری
زندگی رو سخت نمیگیرم
شمام نگیرید

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط
یاس تم