سلام

شبه سه شنبه ساعت ۱۱

من و... و... هر سه به هم مینگریستیم.

میگریستیم(من)

و خود را لعنت مینمودیم که یک ترم درس نخوانده ایم

انجا بود که به نصایح دانشجویان بخت برگشته ی ترم بالایی پی بردیم.

ااااااه خدای من چه شبی بود. یاد خنده ها و روزهای خوب افتادیم.

سر کلاس فرخی می اسودیم

و خبر نداشتیم که شبی به این  درد مبتلا میشویم

ساعت ۱۲ نیمه شب بود

یک جرقه یک فکر یک نگاه!!!!

اری ی ی ی ی تقلب

و این چنین شد که ما هر ۳ به تکاپویی برای یافتن برگه ی اچار افتادیم

امروز ساعت ۱۱:۲۷

از امتحان امده ایم

خوشحالیم

!!!!

نمیدانم چرا با اینکه........!!!

هه هه هه هه هه