سلااااام!!

امدیم...!

اگه بگم دلم برا اینجا و متقابلا شما خوانندگان جان تنگ شده بود که باورتون نمیشه؟! خوب خدا رو شکر که باورتون نمیشه!!

پس انتظار دارید دلم تنگ شه؟! چه انتظار ها دارن مردم! واالله! ولی در عوض میدونم شما ها چشم به وبلاگ من دوخته بودید که ببنید که کی نویزی میاد!

بهم زیاد ( ! )خوش گذشت  (هم از لحاظ شکم  هم تفریح ) عجب هوایی داشت تهران اکثرا بارونی

 بود فقط این روز اخر افتابی بود.این مامانم که عشقه پاساژن به زور منو میکشوند تو پاساژ ها منم که

اکثرا ( حتی سر کلاس درس!! البته عمومی هااا) هدفون تو گوشمه اصلا انگار نه انگار! بعد ده دقیقه ای

مخه بابامو میزدمو میکشوندمش زیره سقف اسمون! با این وجود زیاد نتوستم در برم مجبور شدم

باور کنید مجبور شدم چند تا خریدی بکنم! حالا میدونید چی اعصاب خورد کنه؟! اینکه من مجبور

بودم جای سه نفر لباس پرو کنم! من حوصله ی یکیش که خودم باشم رو ندارم چه برسه به سه نفر!

یعنی خودمو خواهرمو خانم داداشم

حالا دیگه زورم میاد برم دانشگاه!

یعنی میگید دوباره ترم شروع میشه؟! دوباره از صبح تا شب با یک تخم مرغ سر کردن شروع میشه؟!

دوباره تنهایی...؟! دوباره دلتنگی...؟! دوباره اون درسا..؟!

راستی من  با یکی از عجایب هفت گانه اشنا شدم! یک دختر که در ان واحد به ۲۰ نفر میتونه بگه دوستتون دارم.و به گفته ی خودش عمرا بتونه بشمره به چند نفر تا حالا اینو گفته! هنوز که هنوزه دارم فکر میکنم  :

مگه میشه؟! واقعا میشه؟!