noisy
اقا جان بلاخره اقای سبزگر بله رو گفت ما هم خوابگاهی شدیم... خوووب به سلامتی
از فرمانداری (مامانم)نیشابور فرمان رسید
.نویزی بپر برو یه جعبه شیرنی تر بگیر برو پیش امور دانشجوییتون.![]()
فکر نکنید میخواستم خودشیرینی کنم هاااا! نه! فقط میخواستم به مناسبت بله گفتن مدیر امور دانشجویی دهنشون رو شیرین کنن!![]()
خلاصه! مام رفتیم یک جعبه شیرنی خریدیم.. (هنوز خودم از دیدن اون شیرنی ها که واسه اونا خریدم و خودم نخوردم ... مغموم
)
همین که رسیدم به سالن دانشگاه اونم شیرنی به دست یه فکر خبیثانه به فکرم رسید! این بود انگشتر دستمو .دست چپم کردم!!!
یه چند تا از بچه ها اومدن جلو! من هم شروع کردم به خالی بندی! اره دیگه خواهر جان دیگه....!( خودتون بگیرید)
البته بعد گفتم شوخی بوده!
بماند!
چند شب پیش دلمون با مامانی به وسعت اسمون و دریا و خورشید و ماه ......! گرفته بود! زدیم بیرون
کجا؟! جاهایی که عمرا کسی جرئت کنه بره! خیابون ها ی خلوت... جون میداد واسه اهنگ گوش کردنو دویدن... نم نم بارونم می اومد.
تو راه برگشت... چشمم افتاد به تالار![]()
نزدیک دانشگاهمون یه تالار عروسیه! همیشه دوست داشتم برم توشو ببینم! این بود که از برگش دست مامانی رو گرفتم و به زور بردم تو! ففففکر کنننننید!!!!!
با مانتو مقنعه دانشگاهی!![]()
...چیپس به دست ..![]()
. رفتیم تو عروسی مردم.![]()
علاوه بر اون حسابی هم براشون مجلس گرمی کردیم!
خودشون مونده بودن!
اینجوری!
خلاصه اینکه با کارگراشون دوست شدیم.گفتیم هر وقت دلمون شادی بخواد میایم!
اونام دیدن انگار ما یکم جدی میگیم(!) فقط سر تکون دادن!![]()
چیه؟! چرا اینجوری نیگا میکنید؟!
خوب مام اینجوری میگذرونیم!![]()
یکی از هم خونه ای هام ازدواج کرد..