سلام
روباه رو کرد به شازده کوچولو و گفت:اگه دلت میخولد منو اهلی کن
شازده کوچولو گفت: دلم که خیلی میخواد اما وقتش رو ندارم باید برمو از خیلی چیزا سر در بیارم...
روباه گفت : ادم فقط از چیز هایی که اهلی میکنه میتونه سر دربیاره
ادم های دیگه برای سر در اوردن از چیز ها وقت ندارن.همه چیزو همین طور حاضر و اماده از مغازه ها میخرند.اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کنه.ادم ها موندن بی دوست....
تو اگه دوست میخوای.خوب منو اهلی کن.شازده کوچولو گفت :خوب راهش چیه؟
روباه جواب داد:باید خیلی خیلی صبور باشی
اولش دورتر از من میون علف ها میشینی.من زیر چشمی نگات میکنم.تو هم لام تا کام چیزی نمیگی.
چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبونه..
عوضش میتونی هر روز یه خورده نزدیک تر بشی..
فردای اون روز روباه منتظر شازده کوچولو بود.بهش گفت چه خوبه که همیشه نمیای...اگه وقت بی وقت بیای .من به بودنت عادت میکنم.اون وقت معنی خوشبختی رو نمیفهمم.....
...
به این ترتیب روباه اهلی شد..وقتی زمان جدایی رسید.روباه گفت:اخ نمیتونم جلو اشکم رو بگیرم..
شازده کوچولو گفت تقصیر خودته .من که بد تو رو نمیخواستم..خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت همین طوره.
شازده کوچولو گفت اخه داره اشکت میریزه.
روباه گفت همین طوره.
-پس چه فایده ای برای تو داشته؟
-روباه گفت داشته...گفت برو یه بار دیگه گل ها رو ببین .برگشت با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه یه راضی بهت میگم.
شازده کوچولو یه بار دیگه به دیدن گل ها رفت.به گل ها گفت شما هیچی نیستید.نه کسی شما رو اهلی کرده و نه کسی شما رو.
گل ها حسابی از رو رفتن.شازده کوچولو گفت.خوشگلید اما خالی هستید.
....
برگشت پیشه روباه
گفت خدانگه دار...
روباه:اما راز...جز با چشم دل هیچ رو اونجوری که باید دید نمیشه دید.نهاد و گوهر رو چشم و سر نمیبینه..نهان گلت به قدر عمریه که پاش صرف کردی....
روباه گفت:ادم ها این حقیقتو فراموش کردن.اما تو نباید فراموش کنیتو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کردی مسئولی.تو مسئول گلتی.
شازده کوچولو برا اینکه یادش بمونه تکرار کرد.من مسئول گلمم.