سلام و درود
حالا که داده!چندشب پیش جای شما نه خالی(!) با مامان(همون دوست ترم 6ام!) و یکی دیگه از بچه های ترم بالایی رفته بودیم شام.کلی بگو بخند و خوشمزه بازی در اوردیم ساعت 15 به 9 بود که یادمون اومد ای بابا! ما بخت برگشته ها باید ساعت 9 خوابگاه باشیم! اگر نه که امور دانشجویی-حراست- و مابقی ....!!
خلاصه. ... ما هم سریع اومدیم بیرون .نمیدونم چی شد جوی به اون بزرگی رو ندیدم!! و ....
کله پا شدیم! تازه داشتم میگفتم اخخخخ که سرمو اوردم بالا دیدم ای داد بیداد.بیچاره شدیم.دو تا از اقایون هم دانشگاهی بودن!! (من از همون بچگی بدشانس بودم!)خلاصه ما هر چی میگفتیم چیزی نیست و چپ چپ مامانو نگاه میکردیم که اینا برن.فایده نداشت که نداشت! (بنده خدا ها خیلی زحمت کشیدن)خلاصه که ز زدن امبولانس!! یهو تهه دلم قند اب شد! که اخ جون! امبولانس سواری!! مامان باهام موند.اونجا انقدر که گفتم چیزی نیست.گفتند برو.همین که اومدم پایین حس کردم نه! مثل اینکه چیزیم هست! رفتیم بیمارستان! یه تجربه ی دیگم تجربه کردم! ویلچر سواری!! (باور کنید معیوب نشدم) فقط زیادی تحویلم گرفتن!! فقط باید بگم بیچاره شدم! جیبم خالی شد!الانم با پای لنگ در خدمت شمام!تو بیمارستان یک خانم مسن دلش از گریه هام سوخت.باهام خیلی حرف زد که اروم شدم.اونجا واقعا دلم خانوادم رو خواست.بنده خدا خیلی دلش میخواست بهم کمک کنه.حتی شده بیاد خوابگاه. (اونجا واقعا یه ان این تو ذهنم اومد که دنیای سراسر مادر چقدر میتونه قشنگ باشه)
ولی خداییش میگم ,هیچ شبی تا اون شب انقدر طعم تنهایی و دوری از خانواده رو نچشیده بودم.
وای اینجور وقت ها همیشه.دوستی ها.دوست داشتن ها و هم دلی ها رو میشه..
دنیایتان سبز و بی تنهایی