دختری..
دختری نشسته روی پله ها می اندیشد:
به ساختن ها و سوزاندن ها...
به جدار هایی که شکسته نشد..
به آرزو هایی که شاید در نطفه بمیرند..
به دو نقطه ای که هرکدام آغاز یک خط اند و خدا داند سمت انحنایش را..
به پایانی که تا پایانش پایان ها مانده است..
13:38
11/10
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱ ب.ظ توسط noisy
|